
سلام
روم نمیشه که دوباره از خستگیم بگم
دوباره از غم و غصه
از درد و رنج
ولی چاره ای نیست چون من فقط اینجا آروم میشم
فقط اینجا میتونم دردو دل کنم
امشب دلم خیلی گرفته
مثل همیشه
اما...........
امشب یه جور دیگست
نمیدونم شاید به خاطر فقر فرهنگ باشه
امروز یه اتفاقی جلوی چشام افتاد که یه لحظه واقعا دلم میخواست یه جای خلوت
خلوت بودم تا انقدر داد میزدم تا آروم شم ولی حیف............
امروز یه دختر بچه ی 14/15 ساله جلوی چشام بود که تو چشای قشنگش یه غم
بزرگ بود
با اینکه 3/4 روز مونده به مدارس ولی اون با ملاحظه به جیب باباش هیچی نخریده
چرا؟؟؟ مگه اون دل نداره؟؟؟؟؟
مگه تو دنیای کوچیک خودش هزاااااااااااار تا آرزو نداره؟؟؟؟؟
چرا باید با حسرت به همه چی نگاه کنه؟؟؟
خدایا..................
بازم منم........
بازم اومدم صدات کنم.....
میگم...چرا به یکی انقدر میدی که تو پارکینگ خونش 3تا 3تا ماشین پارکه و با غرور
به یه پیرمرده 55 ساله که با یه پراید دست دوم که تازه خریده داره مسافر کشی
میکنه نگاه میکنه و واسه اون فخر میفروشه.........
آدم این چیزا رو میبینه از خودشو از زندگی متنفرمیشه
دلم میخواد به اون دختر کوچولو همه چیزمو بدم تا فقط یه لبخند واقعی بزنه
یا به اون پیرمرد ................
امروز از دست سپهرم دلم شکست......
ازش نا امیدشدم......
چون به اون دختر کوچولو بد کرد...خیلی هم بد کرد....
بد جوری دلشو شکوند....
غرور بچه گونشو خورد کرد....
یه لحظه میتونستم مرواریدای براقی رو تو چشای قشنگش ببینم
دلم میخواست میتونستم از اون چیزی که سپهرازش منعش کرد 1000تا به پاش
میریختم..............
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
دیوونه کنندست.....
چقدر تایپ با چشای خیس آدمو آروم میکنه........
الان انقدر گریه کردم چشام شده اندازه قورباغه................
من خیلی تحت تاثیر این جمله قرار گرفتم
کارگر خسته ای سکه ای از جیب کت کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ، ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد ، "صدقه عمر را زیاد می کند
خدایا شکرت